*کاش ميشد تا خدا پرواز کرد پاي دل از بند دنيا باز کرد کاش ميشد از تعلق شد
رها بال زد همچون کبوتر در هوا
**************************************************
يادم باشد
يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت
ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا
دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار
اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي
قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي
بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد زنده ام
و ...*
***************************************************
*يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد
پس نگو روياي دور
فكر ميكردم آنقدر از نگاهم بيزار شده اي
كه دور دور رفته اي
اما دور شده بودي تا پا به پا شدنت را نبينم
و اشكهاي خداحافظي را
...
براي رسيدن به تو
پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام روياهايم كردم
انصاف نبود
تو كه ميدانستي با چه اشتياقي
خودم را قسمت ميكنم
پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردي
براي خداحافظي
خيلي دير بود*
************************************************
* اي لحظه هاي من : که در آخرين پناهگاه زمان خفته ايد ...
اي لحظه هاي من : که سازنده و معمار گذشته هاي من بوده ايد ...
که اکنون آغوش زمان را رها مي کنيد تا آينده ام بسازيد ...
با ظرافت گذر خود چه کرديد با دل بي سوداي من ؟؟
اي لحظه هاي خوب و زيبا : اکنون که بي شما به استقبال آينده مي روم اين
آخرين وقار کهنه ي گذشته را مشکنيد ...
اي لحظه هاي من : بي شما به انتظار آن مي نشينم که نه مي دانم چيست
و نه مي شناسمش ? با شما مي دانم آنچه از دست رفت نمي آيد بار دگر و
آنچه مي ماند لبخند پشيمانيست ...
باشما مي فهمم قصه اي آغاز شد ? قصه اي پايان گرفت ...
پس اگر مي خندم يا اگر مي گريم لحظه اي مي گذرد ...
غصه ام بي ثمر است زيرا اين نيز مي گذرد ..*
***********************************************
*تا كي به اميد فرداي پر از مهرباني فال بگيرم با حافظ؟؟ تا كي از فرصت استفاده
كرده و يك دل سير گريه كنم لابه لاي باران ها؟؟؟ هنوز صدايت از دفتر دلم پاك
نشده است... وخط خطي هاي نگاهت !!!
آنقدر نگاه كردم به ابرها كه آسمان رنگ انتظارم شد...چشمانت خيال گفتن رازي را
دارد.. كه لبهايت طفره مي روند.. شايد راز رفتن است و جدايي... شايد هم
تنفر.... بگو .. در خلوت يلداي ام بگو تا من از دلواپسي و گورها از تنهايي به
در آيند..... پرسه ميزنم ميان دلتنگيهاي خويش... تداعي ميكنم خاطره ها را ...
عشق را كم و بيش!!! شايد گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتي ... لمس
ميكنم زندگي ساطور شده را و خود را كه در چك چك سلولهايم پير مي شوم.....هنوز
بر لبهايت ننشسته ..نوشيدي ام و من كيش شدم ...وتو مبهوت و مات !!! هيهات از
بازي روزگار*
********************************************
*فرصتي نمانده پاهايم خسته است . بايد رفت بايد رها شد از حصار تنهايي و اين
جسارت *
*مرده ... نمي دانم چگونه...چراها در مقابل ديدگانم ريلي به امتداد تمام زندگي
ساخته اند...*
*شبانه آرزوهايم را در ژرف ترين نقطه کابوس زده ام دفن مي کنم .... و با بقچه
خاکستري *
*خاطراتم راهي شهر رويايي خيال مي شوم و از جاده هاي پر از ابهام و ترديدي که
تو برايم *
* درست کردي مي گذرم و چشم به راهي مي بندم که هيچ اميدي به پايانش نيست.....*
*گام هاي لرزانم سکوت سردم را مي شکند .... و من در برهوت تنهايي خويش به شمارش
*
*گام هايم مي پردازم . گام هايي که ارمغاني جز نرسيدن ندارند ......*
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر ۱۳۸۶ ساعت 23:23 توسط محمد حسن
|