ایستگاه اجباری...

آری رسیدیم به ایستگاه اجباری با همه دغدغه ها و دل تنگیهام رسیدم به این ایستگاه
صندلی های این ایستگاهم مثل نبود دستان گرم تو سرد و سوزناکه
هوای ایستگاه سرده و جون میده برای کشیدن سیگار ولی حیف که به تو قول داده ام سیگار نکشم بنابر این با هوای شهر تو عشق بازی میکنم و نفسی از جنس سیگار میکشم تا تورا با تمام وجود یاد کنم

ولمون کن بابا خوشه دلت میخوایم بریم سربازی حالی به حولی از این به بعد وبلاگ میره تو نوشتن چرندیات پادگان و سربازی میگم که افتادم پادگان شهید عبدالحمید انشائی که یکی از شهیدان بزرگ دفاع مقدس هستش و برای شادی روح شهدا یک صلوات بفرستید.

حالو روزم تعریفی نیست چون پر از استرس هستم و از اینکه میخوام یخورده سختی بکشم و از پشت کامپیوتر جدا بشم دل و رودم داره میاد تو دهنم و هی بهش فکر میکنم و این فکر کردنها خوره افتاده تو وجودم هی میگم ولش کن ولی مگه میزاره مرتیکه
باید برم پیش دوستم که آموزشی اونحا بوده و با اون یه مشورتی بکنم
و فعلا برم که خیلی خستمه و میخوام یخورده قبل از خواب به این موضوع بپردازم و تخلیه روانی بشم

راستی داشت یادم میرفت که بگم آدرس پادگان افسریه_بزرگراه بسیج_سه راه تختی هر کی خواست با خوراکی بیاد بهم سر بزنه دعا گوش میشیم

بعد اینکه سعی می کنم مرخصی بگیرم و بیام آپ بذارم
من و دوری تو فریادیست پر از سکوت


گاهی...

گاهی گمان نمی کنی، ولیکن... می شود!
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود!

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته، قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدايی و بخت يار نيست!
گاهی تمام شهر ، گدای تو می شود!

                                                   "دکتر شريعتی"

خطبه خوان پنجم

در خون نشاند اشکِ یتیمانش
خورشیدِ سرنهاده به زانو را
خیمه به خیمه، داغ، سرایت کرد
آتش زدند معجر و گیسو را

بر خاک،اشکِ شعله‌وری افتاد
مَشکی کنارِ بال و پری افتاد
نیزه قیام کرد و سَری افتاد

ادامه نوشته