لِی لِی قدم می گذارم وسط شلوغی خیابون
دلم برای تنها پرسه زدن بین آدم ها تنگ شده
برای زل زدن به زمین
برای وسوسه ی راه رفتن لبه ی جوی آب
برای گیج و ویج رد شدن از روی خط عابر پیاده
و زیر لب فحش دادن به موتوری هایی که بی احتیاط از بغل گوشم رد می شن ...

ماشین ها میان و می رن
آدم ها میان و می رن
فکرا میان و می رن
و آسمون ایستاده !
مثل یه وقفه لذت بخش بین روزمرگی ها
حضور آبیش رو حس می کنم ، حتی وقتی نگام به خاکستری زمینه .
وایمیسم
سرم رو بلند می کنم
و نگاه می کنم و نگاه می کنم و نگاه می کنم ...
- مثل لحظه های اسلوموشن فیلم های قدیمی –
من و آسمون
آسمون و من ...
دستام رو باز می کنم
و آسمون رو بغل می کنم
حالا گیریم که تو دستای من جا نشه ...