قاصدک

 
.
 
قاصدک
قاصدک!هان چه خبر آوردی؟
خوش خبر باشی،اما،اما
گردِ بام و درِمن، بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه دیّار و دیاری- باری،
برو آنجا که بوَد چشمی وگوشی با کس ،
برو آنجا که تورا منتظرند.
قاصدک در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب.
 
قاصدِ تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ،
که، فریبی تو،فریب.
قاصدک!هان،ولی...آخر...ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام،آی!کجا رفتی؟...!
راستی آیا خبری هست هنوز؟
مانده خکسترِ گرمی جایی؟
در اجاقی- طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک! ابرهای همه عالم شب روز
در دلم می گریند.
 

اخوان ثالث
 
 
 
     
           
             

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد

مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم

 
اگر عاشقت نبودم ارزو مي کردم که عاشقم باشي .عاشقي درد بزرگيست.طاقت سختي کشيدنت را ندارم...........
 
  شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد. بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت مي کارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم
 
قدر آن شیشه بدانید که هست / نه در آن موقع که افتاد و شکست
 
 روزي ازم پرسيد:بزرگترين آرزوي توچيست؟ گفتم:تحقق يافتن آرزوي تو.....اما افسوس هرگزندانستم آرزوي تو جدايي از من بود
قلب آدما مثل يه جزيره ي دور افتاده مي مونه .. اينكه كي واسه اولين بار پا چه جزيره مي ذاره مهم نيست . مهم اون كسي كه هيچوقت جزيره رو ترك نميکنه

راهکارهایی برای تداوم رابطه هاي دورا دور

شـمـا يا نـامزدتان به دلـيل ادامه تحصيل يا كار در حال اقـامت گـزيــدن در شـهـر ديـگـري هستيد و بر سر اين مسئله كه آيـا بـايد بـه خـاطر ايـن مســئله از هم جدا شويد و يا رابطه اي دورا دور را تجربه كنيد بحثي ميان شما آغاز شده است. رك گويي مرا ببخشيد، اما تا زماني كـه واقـعا به هــم علاقمند نشده و آماده فداكاري براي يكديگر نگشته ايد، حتي فكر حفظ رابطه راه دور را نيز از سر خطور ندهيد. اگر تصور نميكنيد چنين فردي هستيد، بهتر از است از همان ابتدا جلوي شكستها و ضربات سنگين عاطفي آينده خود را بگيريد.
از طرف ديگر اگر هر دوي شما آماده و مايل به برقراري و تداوم ارتباط از راه دور هستيد، حتما اين نكات را مطالعه كنيد تا در كارتان موفق گرديد. ..............
  برای مطالعه روی ادامه مطلب کلیک کنید....
ادامه نوشته

شعری از پرویز خطیبی

هو
 
بردی از یادم       دادی بر بادم       با یادت شادم
 
دل به تو دادم       در دام افتادم       از غم آزادم
 
دل به تو دادم فتادم به بند       ای گل بر اشک خونینم بخند
 
سوزم از سوز نگاهت هنوز      چشم من باشد به راهت هنوز
 
چه شد آن همه پیمان       که از آن لب خندان
 
بشنیدم و هرگز       خبری نشد از آن
 
کی آیی به برم       ای شمع سحرم
 
در بزمم نفسی       بنشین تاج سحرم        تا از جان گذرم
 
پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سرآید عمر خبرم ده
 
نشسته بر دل غبارغم    زانکه من در دیارغم    گشته ام غمگسارغم
 
امید اهل وفا تویی   رفته راه خطا تویی   آفت جان ما تویی
 
بردی از یادم      دادی بر بادم
 
 با یادت شادم
 
دل به تو دادم       در دام افتادم       از غم آزادم
 
دل به تو دادم فتادم به بند
 
ای گل بر اشک خونینم بخند
 
سوزم از سوز نگاهت هنوز  
 
 چشم من باشد به راهت هنوز

چند نصیحت برادرانه

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه كن... حتي اگر توش شکست بخوري .......اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره.
 
شراب را دوست دارم چون رنگ خون است خون را دوست دارم چون در رگ جريان دارد. رگ را دوست دارم چون به قلب راه دارد قلب را دوست دارم چون جايگاه توست
 
تو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني... دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني
 
 هميشه انقدر ساده نرو و مگذر، لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند..! و تو.. هيچ وقت او را نديده اي

 

سوال عشقی؟

                                          

                          

 

  • شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام
 
عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای
بچينی! "
  • شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
    و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "